سلام٬ مدت زيادی ميشه که ننوشتم و طبق معمول دليلی هم ندارم . ولی خوب اينم جزی از زندگيه منه که هی شل کن سف کن دارم تو نوشتن. به هر حال همون طوری که برای ننوشتن دليلی ندارن برای نوشتن هم ندارم. دلم ميخواست که زودتر اين مطلبو مينوشتم ولی نتونستم. ميخوام يکی از آهنگهای خوانندهء مورد علاقهء خودم و فکر کنم يکی از خواننده های معروف ايرانی رو بنويسم و لينکشو بذارم برای دوستای خوبم. آهنگی از محسن چاوشی آهنگ تهمت :

اون روزا که تنها بودی                ***                      گمشده ی دريا بودی

قايق تو شکسته بود                 ***                     تنت نهيف و خسته بود

فانوس درياييت شدم                ***                    عشق اهوراييت شدم

گذشته از هر هوسی               ***                    تا تو به مقصد برسی

اما به جاش تو بد شدی            ***                   از  من و عشقم رد شدی

به من يک پشت پا زدی            ***                   تهمت بی روا زدی 

                                    تهمت بی روا زدی

ميتونين کلیپ اين آهنگو اينجا ببينين : http://www.iranclip.com/player/92

اينجا هم ميتونين بقيهء آهنگهارو ببينين : http://www.iranclip.com/yc/search.pl?keyword=%DA%86%D8%A7%D9%88%D8%B4%DB%8C&searchby=3&show=compact&sid=12044100697200

و در ضمن دلم ميخواست بگم که همهء آهنگها قشنگن به خصوص آهنگهای : صبوری ٬ آهای خبر نداری و خلاف از آلبوم خود کشی ممنوع. و آهنگهای رييس خوشگلا و عشق دو حرفی و تهمت که هنوز نميدونم اسم آلبوم چيه. به هر حال آرزوی موفقيت دارم برای اين خوانندهء عزيز و ميخوام بدونه که ما هم اين سر دنيا به آهنگاش گوش ميديم و باهاشون زندگی ميکنيم.

و در ضمن ميخواستم از نگينه خوبم تشکر کنم که منو تنها نذاشتی و منو با لطفت شرمنده ميکنی. و آرمين عزيز اميدوارم که بازم نوشته ها و کامنت ها خوبتو بخونم و لذت ببرم از هر دوتون ممنونم و آرزوی موفقيتتون رو دارم. و بدونين که اگه خودم ننويسم ولی حتما به شما سر ميزنم.

در پناه٬ پناه دهنده.  

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤


خستگی

سلام من برگشتم ولی با کلی خستگی و بدن درد. تا امروز دقيقا ۱ هفته ست که مدرسه ها شروع شده و من حسابيييييييييييييييييييی سرم شلوغه. خيلی وقته ميخوام آپ کنم و به دوستای خوبم سر بزنم ولی باور کنين اصلا وقت نکردم و از اين بابت خيلی شرمندم به هر حال شکر خدا الان يه فرصتی دست داد تا بتونم يه چند دقيقه ای نفس بکشم و سری به خود بزنم. راستشو بخوايين تنها زمانی که من به خودم فکر ميکنم و با خودم خلوت ميکنم همين زمانهاييه که دارم وبلاگ مينويسم. اين هفته٬ هفتهء سختی بوده برام حتی تعطيلات آخر هفتش نميدونم چرا ولی خيلی اضطراب دارم و همين موضوع به همراه مشقهايی که بايد انجام بدم بدجوری گيجم کرده و از پا انداخته ولی به هر حال که ميگن اين هم بگذرد. اين چند روزه با آهنگهای جديده قميشی خيلی حال کردم و اگه شما هم تونستين پيدا کنين حتما گوش بدين واقعا که شاهکاره. ديگه بيشتر از اين نميتونم بنويسم چون ديگه از خستگی دارم چرتو پرت مينويسم . در يه فرصت بهتر سعی ميکنم زود آپ کنم. دوستون دارم هوارتا.

در پناه٬ پناه دهنده.

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤


 

سلام ٬ ۶ ساعت نشستم نوشتم آخرشم دستم خورد و پاک شد خيلی دلم سوخت ديگه حوصله ندارم زياد بنويسم فقط ميگم که با عرض معذرت خواهی يه چند روزی نبودم رفته بودم سفر واسه همين نتونستم بهتون سر بزنم و يا پيغام هاتونو جواب بدم. دلم خيلی برای همتون تنگ شده و هرچه زودتر به همه سر ميزنم. ببينم راستی شماها چقدر دلتون واسه من تنگ شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در ضمن اين نوشته قبول نيست و زوده زود آپ ميکنم ولی الان بيش از اين نميشه چون خان داداشه بيچاره اينجا خوابه و من هی سرصدا ميکنم. فقط ميگم که: 

ای عزيز تر جونم با کمی تاخير ميگم ولی ميلادت مبارک باد و اميدوارم که تا آخره عمر در کنارم باشی تا هميشه اولين نفری باشم که بهت تبريک ميگم.!!!! اين شعرم تقديمت ميکنم به ياد روزهای گذشته:

ميخوام يه قصر بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی يه شب مهتابی  باشه 

ميخوام يه کاری بکنم شايد بگی دوستم داری

ميخوام يه حرفی بزنم که ديگه تنهام نذاری ...

عزيزم خودت ميدونی که برای زنده بودن بيشتر از هوا به تو نيازمندم پس بياو ثابت کن که ميتونيم اين قصرو باهم و در کنار هم با اعتماد به هم بسازيم. من اولين قدم و برداشتم و منتظر قدمهای محکم تو در کنارم هستم. دوستت دارم پس دوستم بدار.

در پناه٬‌پناه دهنده!!!

   

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٤


 

هميشه ٬شايد بشه گفت از بچگی که هيچی نميفهميدم ٬اصول زندگيم بر مبنای اين بود که با حرکتی دل کسی رو نشکونم و غرور کسی رو جريحه دار نکنم ولی حالا بعد از ۱۹ سال زندگی کردن بر اين مبنا ميبينم چه کلاه بزرگی سرم رفته چون ميبينم اين روزا بزرگيه آدما در دل شکستنو ناراحت کردنه بقيه ست و محبت کردن خالص يعنی کوچيک بودن بی ارزش بودن هميشه وقتی به اين نتيجه رسيدم چه درده بزرگيرو تو دلم حس کردم چقد به خودم نعل و نفرين فرستادم که چرا اينجوری فکر ميکنم ولی دردی که الان داره روحمو خراش ميده ديگه قابل انکار نيست بايد قبول کنم که اين موضوع واقعيه و من تاحالا به قول بعضی ها که خيلييييييييييييييييييييييييييييييی بزرگن تو لالا لند داشتم زندگی ميکردم . چيکار ميتونم بکنم وقتی نه ميتونم مثل اونا باشم نه مثل خودم نميدونم بايد چی کار کنم عقب بکشم يا ادامه بدم اگه مثل اونا بشم هميشه عذاب وجدان خواهم داشت و اگه مثل خودم هيچ وقت ارزش نخواهم داشت و هميشه دل شکسته ٬مقلوب و سرگشته من خواهم بود. دلم خيلی گرفته٬ مگه دلی رو بدست آوردن چقدر سخته ؟ سخت تر از يه لبخند يا يه همدرديه؟ ای خدا اين فقط منم که دارم اينجوری عذاب ميکشم از اين بی رحميه آدمهای نزديکتر  از هرکس بهم يا من تنها نيستم. ای خدا يا دل منو سنگ کن يا منم مثل اونا کن يا شايدم بهتر باشه بگم بهم صبر عيوب بده تا ذره ذره آب نشم.       ای آدما :

  تا توانی دلی بدست آور                                       دل شکستن هنر نميباشد!!!

در ضمن ميخواستم از دوستانه خوبم که برام پيغام گذاشتن معذرت خواهی کنم که پيغامها در اثره يه اشتباه و در حال کشفيات جديد پاک شد واقعا شرمندم. منتظرتون هستم. 

در پناه٬ پناه دهنده

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤


 

نميدونم وقتی ميام اينجا بايد حرفامو با سلام شروع کنم يا نه چون هنوز نميدونم اينجا دارم برای کی مينويسم برای خودم يا ديگران. به هر حال بگذريم٬ راستش دلم خيلی گرفته و اشک هم نميخواد ياريم کنه تا مرهمی باشه بر زخم دلم . مدرسه ها کم کم داره شروع ميشه و من شديدا مضطربم ميترسم بازم نتونم تحمل کنمو جا بزنم اگه يه همچين اتفاقی بيفته بدجوری از پا در ميام ولی خوب فعلا سعی ميکنم که فکرشو نکنم و به خدا واگذار کنم همونطور که دفعهء قبل به دادم رسيد اينبارم ميرسه مطمئنم. در ضمن خالمو مامان بزرگمينا هم دارن برميگردن ايرانو اينم شده نمکه روی زخمهام مدتی اينجا بودنشون عادتم داده به شلوغی و خوشی ولی خوب اينهم بگذرد. خيلی خوشحالم که بعضی از دوستان هميشه به يادم هستن و ميدونم که بازم يه جايی رو دارم که ميتونم باره دلمو سبک کنم و واقعا ناراحت ميشم وقتی ياد اون موقعها که نمينوشتم ميافتم. در ضمن جديدا ياد گرفتم که چه جوری ميتونم لينک بچه ها رو بذارم تو بلاگ و از اين موضوع خيلی خوشحالم لينک بعضی هارو گذاشتم اگه کسه ديگه هم مايل بود حتمآنه حتمآ بهم بگین  خيلی خوشحال ميشم.همتونو دوست دارم هوارتا بهم تند تند سر بزنين دلم زود براتون تنگ ميشه فعلا با اجازه. ببخشيد ايندفعه نوشتم يه کمی حال گيريه . اين شعرم مينويسم برای حال خرابه خودم.

                           عصر چهارشنبهء من                               عصر خوشبختيه ما!!!

                            فصل گنديدنه من                                  فصل جون سختيه ما

در پناه٬ پناه دهنده!!؟؟      

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤


ديوونتم٬ ديوونتم٬ ديوونه عزيزم

نميدونم چرا امروز ياد اون روزای جهنمی تو دلم زنده شده و احساس ميکنم دارن جلوی چشمم رژه ميرن واسه همين دفتر شعر(ها)مو باز کردم تا هم تجديده خاطراتی باشه ( واقعا چه کار احمقانه ای) و هم چيزی پيدا کنم برای نوشتن. هرچی خوندم از دردو غم و دل شکستگيو اين حرفا بود ولی وقتی با خودم رو راست شدم ديدم واقعا الان احساسه بدبختی و ناراحتی نميکنم ٬نميگم خيلی همه چی تمومم ولی خوب فعلا حالم خوبه و از اونجايی که اين اتفاق هر چندين سال يه بار اتفاق ميافته تصميم گرفتم که ثبتش کنم . به هر حال که اينجوريه و اميدوارم که همه مثل من نباشن و نميگم هميشه چون ميدونم دعای بيخوديه ولی حداقل هر يه سال يه بار احساسه خوشبختی بکنن. با بهترين آرزوها برای همگيتون ميخوام اين شعر رو به بهترين اتفاق توی زندگيم که باعث بقای روح من و خوشبختيم شده  تقديم کنم. تقديم به تو ای بهترينه بهترينه من......

ديوونتم٬ ديوونتم٬ ديوونه

شب شده ساکته دوباره خونه                                          ميگرده دل دنبال يک بهونه

ميگرده باز گنجهء خاطراتو                                                 پی يه حرف ناب عاشقونه

عکس تورو باز ميذاره رو به روش                                        که تا ته شب واسه تو بخونه

دلم تو التهاب که چه جوری                                               قدر چشمای نازتو بدونه

تو عصری که قحطی عطر ياس                                           اما بجاش دوستت دارم گرونه

کافيه اسمتو يجا ببينم                                                     تا حس شعرم بزنه جوونه

من نميتونم بگم اندازه شو                                                اينو فقط شايد خدا بدونه

محاله که عشق مارو ندونه                                               برو سئوال کن از گلای پونه

اگه بخوان خيلی کم بگن                                                  ميگن همون که خيلی مهربونه

مهم ولی تويی که اسم نازت                                            با من يه جايی پشت آسمونه

اونا نميدونن ستارهامون                                                  دوتاست ولی تو يه کهکشونه

اينو بخون تا دوباره بدونی                                                 ديوونتم٬ ديوونتم٬ ديوونه  

 

در پناه٬ پناه دهنده    

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤


 

دلم خيلی تنگ شده . خودمم نميدونستم که انقد دل تنگم ولی انگار هستم . ای خدا اين چه حسيه که من نسبت به ايران دارم چرا هرچی آدما میپرسن برای چی دلت تنگ شده تو که همه دروبرتن من نميتونم جوابی بهشون بدم چون اونا نميفهمن که من دلم برای خود ايران تنگ شده برای همه چيزش. انگار نه انگار که همين ۳ سال پيش بود که رفتم بالای پشت بوم و از همهء خاطرات چند سالم خداحافظی کردم ميدونستم که دلم برای تمام اون روزها تنگ خواهد شد ولی کی ميدونست که انقد دل تنگ ميشم و ميفهمم که چقدر زياد اون خاطرات با ارزش بودن. نميدونم شايد يه روزی هم نگاه کنم به الان و دلم برای اين روزها تنگ بشه. يادش به خير اون روزا که تازه اومده بودم ميشستم حسرت روزهايی مثل الان رو ميخوردم بدون اينکه بدونم يکی از با ارزشترين مراحل زندگيمو دارم پشت سر ميذارم. خلاصه که اگه همهء ما آدما بخواييم به پشت سرمون نگاه کنيم بايد کلی حسرت بخوريم ولی حرف من اينه که چرا ما بايد اينجوری باشيم چرا وقتی تو يه مرحله ای هستيم ازش لذت نميبريم. به هر حال اگه شما هم مثل من هستين بيايين به هم قول بديم که از اين به بعد از الان لذت ببريم تا بعدش پشيمون نشيم.

در پناه٬ پناه دهنده. 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤


رازو نياز

عشق٬ اين چه واژه ايه که با سه حرف ساده انقدر پر معنا و با شکوهه. ای خدا اين چه احساسيه که انقدر آدمو به تو نزديک ميکنه اين چيه که به آدم قدرت هرکاريرو ميده . صبر ميده استقامت ميده بخشندهگی ميده خلاصه صفات خوب آدمو نشون ميده. واقعا اگه همين کلمهء ساده نبود ما آدما چی کار ميکرديم؟ هيچ رازو نيازيو به پاکی و سوزناکتر از معشوقی که برای عشقش دعا ميکنه نشنيدم. هيچ صحنه ای رو به باشکوهيه اون صحنه ای که عاشق به معشوق ميرسه نديديم. اگه بخوام گفتنی هارو همرو بگم ميشه داستان کرد شبستری ولی کل قضيه اينه که ميخوام بگم که چقدر اين حس مقدس و باشکوهه. ای خدا ٬ ای خدای بزرگ اين حس قشنگو از هيچ کس نگير و يه کاری بکن که عاشق های واقعی به هم برسن و مشکل غير قابل حلی جلوی پاشون نذار. به اميد خودت .

 

در پناه٬ پناه دهنده....

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤


دوستی

سلام٬ تا جايی که به ياد دارم هميشه وقتی ميومدم اينجا بنويسم برای خوش آينده اينو اون مينوشتم ولی امروز ميخوام يه کمی از بار ولم کم کنم.

چرا ما آدما اينجوری شديم چی تغييرمون داد؟ مگه ما همون بچه های کوچيک چند سال پيش نيستيم که تا يه بچهء ديگه ميديديم باهاش دوست ميشديم و با هم بازی ميکرديم انقد صميمی ميشديم که مامان بابا هامون بايد از هم به زور جدامون ميکردن. آيا الان فرقی کرديم ديگه اون آدمها نيستيم؟ ديگه نميتونيم با هم دوست باشيم بدون آزردن هم ديگه؟ بدون اينکه تو چشم هم فرو کنيم که تو از ما نيستی ؟ چقدر دلم ميخواد بازم بچه باشم و بدون دقدقهء خيال که آيا اين خوشش مياد يا نمياد هر کاری ميخوام بکنم محبتم رو خالصانه ابراز کنم نه اينکه در پس هزار اما و شايد قايم کنم و شک کنم که آيا دوستم يا برادرم منو دوست داره يا نه؟ آيا ميخواد وقت برای من بذاره يا نه؟ بيايين نگرشمون رو عوض کنيم به خدا ما با اون بچه های ديروز هيچ تفاوتی نداريم فقط مقداری هيکلمون فرق کرده و گرنه قلبمون همونه.

ای کاش هيچ وقت بزرگ نميشدم تا اين روزهارو ببينم!!!!!

در پناه٬ پناه وهنده. 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

ديروز تنها نشسته بودم خونه به سرم زد با فريدون مشيری يه فال بگيرم . شعر جالبی اومد گفتن اينجا بنويسمش.با اينکه من نياز به يه حرف اميدوار کننده داشتم ولی اينم خوب بود.

سر گذشت گل غم

تا درين دهر ديده کردم باز

گل غم در دلم شکفت به ناز!

 

بر لبم تا که خنده پيدا شد٬

گل او هم به خنده واشد!

 

هرچه بر من زمانه می افزود٬

گل غم را از آن نصيبی بود.

 

همچون جان درميان سينه نشست

رشتهء جان ما به هم پيوست

 

چون بهار جوانيم پژمرد

گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد!

 

يا دلم را چو روزگار شکست

گفتم او را چون شکستنی هست.

 

ميکنم چون درون سينه نگاه

آه از اين بخت بد٬ چه بينم؟- آه:

 

گل غم مست جلوهء خويش است

هر نفس تازه روتر از پيش است!

 

زندگی تنگنای ماتم بود٬

گل گلزار او٬ همين غم بود!

 

او گلی را به سينهء من کاشت

که بهارش خران نخواهد داشت.

در پناه٬ پناه دهنده؟  

 

 

 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤